تبليغاتX
تخیلات یک شوالیه ی اسیر

تخیلات یک شوالیه ی اسیر

جایی برای کتمان حقایق دور و برم

چنان در دست تو نرم شده ام که باورم نمی شود زمانی چون فولاد آبدیده ی تیغه شمشیر بوده ام...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

فعلا این را بخوانید و سعی کنید به جزئیات وقایع اخیر فکر نکنید.

http://stiff.blogfa.com/post-648.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

شوالیه ماه ها بود که با سپرش حرکت می کرد. نه این که از چیزی می ترسید، بلکه بیشتر از آن جهت که دلش نمی خواست دوباره بر اثر حمله ی روزگار دچار شک شدیدی شود. از سیر سپر و زره اش هنوز هم می شد جای زخم های جنگ قبلی را با کمی دقت دید و یا اگر خودش نوک انگشتانش را رویش می کشید، از روی پستی ها و بلندی های پوستش می توانست حسشان کند.

شوالیه، سپرش را آرام روی زمین گذاشت. با وسواس به دور و برش نگاه کرد و شمشیرش را بالا آورد و به سمت "درخت" حرکت کرد....

یک شهاب سنگ اما به طور ناگهانی وارد جو زمین شد و کاملا نسوخت و در حالی که چون آهن داغ گداخته بود، روی شوالیه افتاد... شوالیه اول استخوان هایش شکست، بعد بر اثر گرما جزغاله شد....



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

باز هم تلفن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعضی جمله ها را آدم می ماند که مردم اولین بار از کجا پیدا کرده اند که بعد از گذشت سال ها هنوز به کار می آیند. مثل این یکی :

کار جنون ما به تماشا کشیده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعضی وقت هاست که آدم دلش می خواهد از پشت تلفن پر در آورد یا بتواند دست هایش را دراز کند و کسی که آن طرف خط است، سخت در آغوش بکشد و وقتی که دارد می بوستش آرام در گوشش زمزمه کند که دلش پاک برایش تنگ شده است...


پ.ن: تا اینجای ماجرا که عادی است اما مشکل وقتی است که فرکانس وقوع این احساس زیاد شود...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بچه تر که بودم لغت اعتیاد برایم تابوی بزرگی بود و در مخیله ام به راحتی نمی گنجید که مردم چگونه گرفتارش می شوند. این روزها،اما فکر می کنم که این اعتیاد خانمان سوز من به تو، تمامی تابوی این لغت را شکسته است...


دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست                      بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ                              لب نوشش لب نوشش لب نوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دیروز که خرامان خرامان از کارگروه (!) مقابله با استرس برمی گشتیم طرف آزمایشگاه، یک نفر در ابعاد غول بیابانی جلویمان را گرفت و ازمان پرسید که سی ثانیه وقت داریم که با امضای یک عریضه برای قانونی کردن ماری جوانا، یه آزادی های مدنی کمک کنیم؟؟!


پ.ن: !


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

درون من هیولایی خوابیده است که گویا واقعا مردم قصد دارند بیدارش کنند....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

باور بکنید یا نکنید، ما دکمه ی ریست زندگی را یافته ایم و فعلا داریم همه چیز را از اول نصب می کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار                              حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

این که تو می کنی، دیگر اسمش را باید جفا گذاشت، عزیز من...

البته این پست مربوط به پریروز است و از انتشارش خودداری کرده بودیم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دارم های های گریه می کنم و سرم را آرام به روی بالشت فشار می دهم....

زیر لب با هق هق می گویم که من "تمامش می کنم"....1

1. قسمتی از دیالوگ در فیلم چشمه


پ.ن: چرا این فیلم... چرا امروز؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعد از درست یک سال، چند ثانیه قبل شروع کردیم به دیدن "چشمه"....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

می لرزیم... کمی برای بی رحمی و قساوتی که در ویدئو ها می بینیم، اما بیشتر از هیجان و تحسینی است که از دیدن شجاعت مردم، بهمان دست داده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

با خودم فکر کرده بودم که تمرین هایم را صبح می نویسم اما از وقتی که بلند شده ام فقط دارم بی بی سی را هر چند ثانیه یکبار به روز می کنم تا مگر چند خط اطلاعات درست و حسابی و قابل درک از آنچه رخ داده است، بخوانم....


الان هم بعد از دیدن یکی دو ویدئو، آنقدر عصبانیم که فکر کردم باید آهنگ این جا را عوض کنم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:17 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دارم کامنت ها را برایت می خوانم، می زنیم زیر خنده و بعدش فکر کنم جفتمان به فکر می افتیم!


پ.ن 1: نه این که نخواهم، آنچه در کامنت ها نوشته اید رخ دهد، فقط احساس کردم، لازم است توضیح دهم که هنوز خیلی اول راه هستیم و باید دید که گذشت زمان چه می کند....

پ.ن 2: ...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 


این تقریبا نمایی است از مرکز "تفریحات سالم و غیره" در کامپیوتر ما از وقتی این آلبوم نامجو منتشر شده است!
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  |