تبليغاتX
تخیلات یک شوالیه ی اسیر

تخیلات یک شوالیه ی اسیر

جایی برای کتمان حقایق دور و برم

این که تو می کنی، دیگر اسمش را باید جفا گذاشت، عزیز من...

البته این پست مربوط به پریروز است و از انتشارش خودداری کرده بودیم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دارم های های گریه می کنم و سرم را آرام به روی بالشت فشار می دهم....

زیر لب با هق هق می گویم که من "تمامش می کنم"....1

1. قسمتی از دیالوگ در فیلم چشمه


پ.ن: چرا این فیلم... چرا امروز؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعد از درست یک سال، چند ثانیه قبل شروع کردیم به دیدن "چشمه"....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

می لرزیم... کمی برای بی رحمی و قساوتی که در ویدئو ها می بینیم، اما بیشتر از هیجان و تحسینی است که از دیدن شجاعت مردم، بهمان دست داده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

با خودم فکر کرده بودم که تمرین هایم را صبح می نویسم اما از وقتی که بلند شده ام فقط دارم بی بی سی را هر چند ثانیه یکبار به روز می کنم تا مگر چند خط اطلاعات درست و حسابی و قابل درک از آنچه رخ داده است، بخوانم....


الان هم بعد از دیدن یکی دو ویدئو، آنقدر عصبانیم که فکر کردم باید آهنگ این جا را عوض کنم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:17 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دارم کامنت ها را برایت می خوانم، می زنیم زیر خنده و بعدش فکر کنم جفتمان به فکر می افتیم!


پ.ن 1: نه این که نخواهم، آنچه در کامنت ها نوشته اید رخ دهد، فقط احساس کردم، لازم است توضیح دهم که هنوز خیلی اول راه هستیم و باید دید که گذشت زمان چه می کند....

پ.ن 2: ...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 


این تقریبا نمایی است از مرکز "تفریحات سالم و غیره" در کامپیوتر ما از وقتی این آلبوم نامجو منتشر شده است!
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

زیر بار سهمم نمی روم... من زیاده خواه ترم...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

گُر گرفته ام... ولی هنوز دستگیرم نشده است که از بوی ادکلن تازه است یا به خاطر این که حس می کنم همین دور و بری...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  |